|
سلام همسایه ها خوبین خوشین؟ سال نو مبارک!!! امیدوارم که سال خوبی داشته باشین و تا آخر سال حال و حوصله خوردن قهوه های بدون شیر و شکر منو داشته باشین. اینجا اکثر مراسم سنتی ایرانی ما یا قبل از موعد انجام می شن یا بعدش یعنی خیلی کم پیش میاد که یه جشنی یا مراسمی رو روز اصلی خودش بتونیم برگزار کنیم. چون معمولا توی روزهای کاری می افتن. و ۱۳ بدر امسال هم از این ماجرا مستثنی نبود. و یا به حالت بهتر بگم که۱۳ بدر ما جمعه همین هفته قبل که به دلیل عید سنتی چینی ها به عنوان احترام به پدر و مادر و یا بزرگتر ها ( در این روز به دیدن پدر و مادر و یا سر مزار آن ها می رن) تعطیل بودَ برگزار شد. روی هم حدود سی نفر می شدیم اعم از داشنجو و خانواده. به رسم پیک نیک ایرانی ها کنار یه سد زیر انداز و وسایل مربوطه رو پهن کردیم و کم کم گروه گروه رفتیم به پیاده روی. طول روز مثل همه ی پیک نیک های دیگه گذشت. تا غروب که قرار بود بریم سر سد قایق سواری. مثل بچه های خوب با سه تا دیگه از دختر ها رفتیم بلیط خریدیم و سوار قایق شدیم. یه یه کم که پا زدیم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم که سر جامون ساکن بمونیم و با حرکت موج به این طرف و اون طرف پرتاب بشیم. همه ساکت به خورشید که کم کم به آب نزدیک می شد نگاه می کردیم. می شد نقطه مشترک افکار هر چهارتامونو حدس زد. همه داشتیم تاریخچه آخرین قایق سواری توی ایرانمونو بررسی می کردیم. یکی از بچه ها اول از همه شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای که مرور کرده بود هنوز چند کلمه ای بیشتر نگفته بود که دیدیم از پشت سر صدای فارسی حرف زدن میاد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که دیدیم قایق دوستای ایرانیمون اومد کنار قایق ما و تا به خودمون بجنیم طی یک عملیات انتحاری خیس آبمون کردن! هر کسی در حال رسیدگی به کار خودش بود. یکی دوربینشو قایم می کرد که خیس نشه یکی دیگه جیغ جیغ می کرد که خیسمون نکنین و من هم گوشه ی قایق با جلیقه نجات پناه گرفته بودم که عینکم لک نشه و فقط یکی از بچه ها در حال دفاع بود اما هیچ کس در امان نموند!!! خلاصه خورشید در حال غروب کردن و هوا در حال سرد شدن بود و ما هم که در حال یخ زدن بودیم رفتیم که انتقام بگیریم . اما موضوع اینجا بود که ما نمی تونیستیم قایقو درست کنترل کنیم چون تازه اومده بودیم و در طول اون مدت هم ساکن بودیم! تا می رفتیم طرف دشمن فرار می کردن اما بالاخره یک بار گیرشون آوردیم و کمی مراسم آبپاچی انجام شد. اما وقت گروه دشمن تمام شد و از ماجرا قسر دررفتن. اما این آبپاچی کجا و آبپاچی بار دوم کجا. ما هم چنان خیس آب توی سد گشت می زدیم که باز صدای ایرانی شنیدیم. به دلیل اینکه این عقده خیس کردن دشمن بدجوری توی حلقمون گیر کرده بود بچه ها تصمیم گرفتن که باید بریم و دو گروه دیگه ایرانی که قایق پارویی بودن و خیس کنیم. ولی به دلیل ترس از حیثیت خانوادگی و توجه به اینکه ما سوار قایقی با سرعت بیشتر و گروه دیگه ایرانی سوار به یک قایق نازک و نجیف پارویی بودن از ماجرا صرف نظر کردیم. خلاصه اینکه این پست من هم مثل تبریک سال نو و ۱۳ بدر دارای تاخیر بود امیدوارم به همسایگی خودتون ببخشید.
|
About
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 Links
چند قدم نزدیکتر به خدا |