تبليغاتX
قهوه ی تلخ


















قهوه ی تلخ

 

همیشه از بچگی یه سری حیوان خانگی داشتیم که اکثرشون هم عجیب از آب در می آمدن مثل ماهی که سوسک می خورد ،یک جفت مرغ عشق که وقتی دستشو جلوشون می گرفتی می یومدن روی انگشتت می نشستن و ... . ولی از بین همه ی اون ها یکی از همه جالب تر بود : یه مرغ عشق سفید و آبی به اسم برفک که شیرین کاری های زیادی می کرد.
وقتی خریدیمش جوجه بود و برای همین جفتش که خیلی از خودش بزرگتر بود زود مرد و ما هم توی خانه آزادش کردیم. اوایل غریبی می کرد و می رفت بالای کمد و لوستر می نشست و کار خاصی نمی کرد ولی بالاخره اهلی شد .ماجرا از یه شب سر شام شروع شد که اومد پایین و شروع کرد به خوردن نان های کناره سفره. از اون موقع به بعد وقتی سفره پهن می کردیم اولین نفری که سر سفره بود برفک بود. به نان و پلو و سبزی علاقه شدیدی داشت. همیشه تو یه فاصله ای نسبت به سفره براش پلو می گذاشتیم که بخوره ولی قانع نمی شد همه رو می خورد و تا حواسمون نبود با سرعت زیاد میومد وسط سفره یه چیزی برمی داشت و می رفت!
روزها برای خودش توی خونه می چرخید و تا جایی که می تونست به همه کس و همه چیز زور می گفت و گازشون می گرفت از آدم ها گرفته تا نوک اتد و کتاب دفترهای من. روی لوستر اتاق ها می نشست و همه چیز و زیر نظر داشت. اگر چیزی یا کسی به نظرش جالب بود طرفو بیچاره می کرد. روی سر یا شونه ی آدم می نشست و بلیز و گازگازی می کرد، گاز می گرفت یا توی کارت فوضولی می کرد.
یکی از غیر قابل تحمل ترین کارهاش در مورد کامپیوتر بود. کلا چیزهایی که در حال حرکت بودن برفکو عصبانی می کرد احساس خطر می کرد و تند تند شروع می کرد به نوک زدن و گاز گرفتن چیز متحرک و بلند بلند جیغ جیغ می کرد . تا میدید ما در حال بازی داریم با سرعت دکمه های کیبرد و می زنیم اونم تند تند شروع می کرد به گاز گرفتن چین و چروک های روی مفصل بند انگشت هامون که بعدش جای نوکش کلی می سوخت! جالب اینجا بود که هیچ وقت از رو نمی رفت هر چقدر که با دست هلش می دادی که بره بدتر می کرد و شروع می کرد به جیغ جیغ. وقتی عصبانی می شدیم و سرش داد می زدیم یا دعواش می کردیم نه تنها از رو نمی رفت بلکه اونم بلند تر از ما شروع می کرد به جیغ و گاهی اوقات گاز گرفتن!
بعضی وقت ها که دیگه واقعا از دستش خسته می شدیم با کلی نقشه کشی و مراسم تا می رفت تو قفس تا دونه بخوره در قفس شو می بستیم یا اگر خیلی اذیت کرده بود می گرفتیمشو توی قفس می گذاشتیمش ولی خب توی قفس خیلی تنها بود. برای اینکه دلمون بسوزه و آزادش کنیم می رفت بالای قفس و تند تند ملق می زد تا دل یکی بسوزه و در قفس باز بشه و باز روز از نو روزی از نو.
در مواقع عادی باز بهتر بود وقتی که می خواستیم از دستش راحت باشیم به یکی می سپردیم تا سرشو گرم کنه و بقیه به کارشون می رسیدن اما وقتی که توی خانه تنها بودیم هیچ راه فراری نبود. همه جا دنبال آدم پر می زد و فوضولی و خراب کاری می کرد.مخصوصا اگر که می خواستی بخوابی. تا دراز می کشیدی مثل شیرهایی که میان روی شکارشون میشینن می نشست روی آدم و منتظر که بیدار بشی. خودشم یکم چرت می زد و بعد مثل سوسک شروع می کرد به راه رفتن از روی ملافه و گازگازی کردن. تا جایی که آدم تسلیم بشه و بیدار بشه.

          

سلام همسایه های خوب!

امیدوارم که مثل همیشه خوب و شاد باشین.

این ماجراهای مرغ عشق من طولانیه. ترسیدم که خسته بشین نصفشو نوشتم. اگه دوست داشتین بگین دفعه بعد یه سری دیگه از کارهاش و سرنوشتشو براتون بنویسم.  موفق باشید همسایه ها.

 

+قهوه ریخته شده درشنبه 1386/05/06ساعت12:29به دستانمسافر | |