تبليغاتX
قهوه ی تلخ


















قهوه ی تلخ

 

هیچ مجازاتی بدتر از این نیست که بقل دستی ات یه پسر کره ای فوضول باشه که به همه چیز و همه کارت کار داره و دم به دقیقه با خودت و دختر کره ای بقل دستی ات چینی با لهجه ی افتضاح کره ای و کره ای بلغور کنه و با کفش کوه روی اعصابت راه بره.

برای نمونه: زنگ فیزیک دو تا اس ام اس پشت سر هم میاد موبایل توی جیبم ویبره میاد حواسم پرت میشه تا موبایلمو ازتوی جیبم در آوردم سرشو همچین میاره جلو که نزدیکه موهاش بره توی دهنم و هیجی از موبایل نمی بینم. یک طابلو بازی در میاره که دختر بقل دستی ام هم دقیقا همون کارو می کنه تا با هم ببینن اس ام اس از کیه و چی نوشته. معلم زل زل به من که این وسط دارم خفه میشم نگاه می کنه! چند ثانیه بعد: این شماره همون چیزیه که پول نداری؟ ـــ هان؟ شماره رو که می گه می بینم شماره ی سرویس موبایل منظورشه!

یه معلم صداش می کنه و چند دقیقه اول کلاس نبوده میاد تو میشینه سمت چپم صندلی شو می کشه طرف من و من عکس اون کارو می کنم. مثلا می خواد جزوه ی اون چند دقیقه ای رو که نبوده از روی دست من بنویسه در حالی که هنوز پای تخته هست! باز سرشو می چسبونه به دفترم و هی از زاویه های عقب و جلو نگاه می کنه یهو با آرنج می کوبه به من: اینا که نوشتی یعنی چی؟ ــــ به زبون خودمه.(چند خط توضیح به فارسی کنار دفترم نوشته بودم)

دیگه داشت لجمو در میاورد نه می گذاشت من گوش کنم نه خودش گوش می کرد.بیچاره ام کرد از اون موقع فهمید که من توضیحات اضافی و به فارسی چینی کنار دفترهام می نویسم دیگه ولم نمی کرد نشسته بود رو به دفترم معلم و تخته رو بیخیال شده بود که مثلا توضیحاتو بنویسه.

معلم نمودار می کشه.خودکار و خط کش و همه چیزام روی میز ریخته. به جای اینکه به تخته نگاه کنه نگاش به دست منه. نقشه شو می خونم. بی خیال میشم عددها رو می نویسم تا بعد خط بکشم. تا چند دقیقه هم چنان به من نگاه می کنه. تا دستمو می برم طرف خط کش برش می داره میزاه اون ور میزش و مثل دیوونه ها می خنده!!!

HELP: اگه شما جای من بودین چه راه حل ضد فوضولی به کار می بردین؟

 

           

 

 

+قهوه ریخته شده درجمعه 1385/06/24ساعت0:22به دستانمسافر | |

 

حدودا چهار سالم بود تازه ایران اومده بودیم.اولین خاطره هایی که از تابستون یادم میاد هم جزو همین سال بود. اون سال جمعه ها مقدار کمی از یه خیابون اصلی پهنو به دو بچه ها اختصاص داده بودن. اولین بار که به مسابقه رفتم خیلی برام وحشت آور بود. با اینکه مسیر راه محافظت شده بود اما باز هم من می ترسیدم قدم از همه کوتاهتر بود و از همه کوچیکتر بودم. جلو خط شروع اینقدر این ور اون ور کردم تا رسیدم به ته خط کنارم دقیقا یه آقای چاقی روی سکو وایساده بود با یه تفنگ مشقی رو به آسمون.

یک دو و تق. من شکه شدم خواهرم دستمو می کشید که از بقیه جا نمونیم. بیشتر اوقات آخر اول می شدم! بعد از مدتی خواهرم رفت تا مثلا منم تند تر بدوم و خیال می کرد منم دارم میام تا وسطای مسیر هی پشت سرشو نگاه می کرد می کرد و منو شارج می کرد که تندتر بیام. اما وسطاش دیگه بریدم وایسادم که نفسم جا بیاد روی زانو خم شده بودم سرمو که بلند کردم خودمو تنهای تنها دیدم شروع کردم به گریه. بعد از چند دقیقه مسولای دو رسیدنو با هر بدبختی که بود رسیدم به خط پایان.

هیج فکر نمی کردم برای چی می دوم خب می تونستم با پدرم برم سر خط پایان منتظر خواهرم باشم ولی شاید به عنوان یه بازی که همه ی هم بازی هام هم از خودم بزرگترن اونو هر بار ادامه می دادم . تازه آخری ها فهمیده بودم که به نفرات اول جایزه هم می دن!

خلاصه تمرینات تموم شد و آخرین بار موقع مسابقه بود. دفعه های اول که میومدیم فقط ده نفر بودیم ولی روز مسابقه خیلی شلوغ بود. مسلما من هیچ رتبه ای نیاوردم و مسیر هم خیلی طولانی تر از دفعه های پیش. بعد از مسابقه کمی طول کشید تا پدرمو پیدا کنیم خستگی وحشتناک آفتاب تیز نزدیک ظهر تابستون و حرص از اینکه چرا من هیج وقت به بقیه نرسیدم وقتی پدرمو پیدا کردم به گریه تسلیمم کرد. اون روز وقتی که جایزه هارو دادن وقتی دیدن که من گریه می کنم به من هم به عنوان کوچک ترین عضو شرکت کننده یه جایزه دادن . منم با صورت خیس اشک و بدن خسته و کوفته با یه آقایی که کچل بود رفتم و جایزه رو گرفتم و اومدم. توی خونه که کادو رو باز کردم خشکم زد! یه پیراهن ورزشی که فک کنم تا کف پام بود و سه تا بچه هم سن من با هم توش جا می شدن!! 

 

       

+قهوه ریخته شده درجمعه 1385/06/03ساعت0:44به دستانمسافر | |