تبليغاتX
قهوه ی تلخ


















قهوه ی تلخ

 

هفته ی پیش به خاطر سرماخوردگی مجبور شدم به بیمارستان برم.که یه چیزایی شنیدم که تا عمر دارم وقتی می رم بیمارستان مطمنا یادم میفته:

بعد از گرفتن شماره به بخش خارجی ها و حزبی ها رفتیم.کله سحر چند تا پیرزن و پیرمرد شیک تو صف بودن و پیرزن ها هی منو چپ چپ نگاه می کردن!در اتاق دکتر هم طبق معمول چارتاق تا ته باز بود و هر کسی که پرونده داره خودش می ره میزاره تو صف و میاد. بعضی ها هم البته بعضی ها که نه تقریبا اکثر بیمارها از فرط فضولی نمی تونن جلو خودشونو بگیرن یا همون جا که پرونده رو می زارن وایمیسن به گوش کردن حرف های دکتر و بیمار و نگاه کردن یا اگر یکمی با ادب تر باشن وسط چارچوب در یا از فاصله یکم دورتر به فضولی بی موردشون می رسن و لج آدمو درمیارن.

منم از حرصم رفتم محکم نشستم روی یه صندلی که هیچ گونه دیدی به درون اتاق نداشت بعد یه پیرمرد پیرزن خیلی شیک و مرتب منظم وارد شدن بعد از یکمی اینکه یکم دور خودشون چرخیدن فهمیدن باید پیش همین دکتر بیان. پیرمرد نشست دو تا صندلی اون ورتر من جایی که دقیقا جلوی در اتاق و دیدی کامل داشت. مخصوصا که بخش هم کلی خلوت شده بود. بعد به پیرزن همراهش گفت: فلانی بیا این جا بشینی که بهتر بتونی ببینی!!!!!! داشتم منفجر می شدم آخه آدم چقدر فضول می تونه باشه؟؟ نا خودآگاه با شنیدن حرف پیرمرد نگاه تعجب آمیزم به پیرمرد برخورد کرد ولی انگار نه انگار و پیرزن که تازه داشت میومد طرف ما رفت جلوی در وایساد و گفت: نه اینجا جام بهتره!!!!!
دلم می خواست گردن پیرمرد و بگیرم و خفه اش کنم ولی قبلش ازش بپرسم محدوده ی خصوصی می دونی یعنی چی؟

                    

می دونم خیلی دیر شده ولی این گل و گلدون و به همه ی مادرهای مهربون ایرانی تقدیم می کنم.

+قهوه ریخته شده درچهارشنبه 1385/04/28ساعت20:46به دستانمسافر | |

حدود یه ماه پیش از طرف مدرسه مسافرت تحقیقاتی گردشی یا همون مسافرت فرهنگی رفته بودیم. یعنی هم برای بچه های خارجی مدرسه یه سفر بود به شهری از چین که اهمیت تاریخی و فرهنگی داره هم گردش بود هم اینکه مقدار بیشتری از فرهنگ چین و بادیدن یه شهر دیگه و آثار تاریخی اش درک می کردن.

 ما هم رفتیم به شهر تاریخی و مرکز سفال و چینی چین. یعنی اولین جایی که سفال در چین درست شد. و مراحل و تاریخچه اش و مقداری درک کردیم.همراه معلم و همراهان و مسول تور به ترتیب مرحله ی ساخت چینی رو دیدیم تا رسیدیم به کوره.کوره یه مکان نسبتا کوچیک بود که یه در کوچیک داشت یعنی به طوری که دو نفری کتابی به زور ازش می شد رد بشی.برای همین راهنما گفت که چند نفر چند نفر برین توی کوره و فوری بیاین بیرون چون فقط جنبه نمایشی داره و چیز خیلی جالبی نیست.من و چند تا بچه ها وایسادیم بیرون به نگاه کردن در و دیوار و آخرین گروه وارد شدیم. کوره یه جایی بود با سقف خیلی بلند که یه لامپ پر نور از سقفش آویزون بود تا ما با نور کامل با کمال فوزولی تمام سوراخ سنبه ها رو ببینیم و گیر بدیم که چرا این شکلیه؟ چرا اینجاش خراب شده؟ چرا ...؟

دیوار کوره  آجری بود که روش فکر کنم کاه گل کشیده شده بود و کفشم یه سری سنگ های ریز خاص بود آخر کوره هم تا نزدیک سقف یه سری چیز شکل سفال قطعه ای چیده شده بود و مقداری بالاش باز بود برای عبور هوا. یکم که گیر دادنمون تموم شد تصمیم گرفتیم که دیگه کم کم بیایم بیرون از کوره که برعکس خیلی هم خنک بود! چون صدای داد و هوار راهنما از بیرون می یومد که زود باشین همه رفتن بیاین بیرون!  که یهو یکی از دخترا جیغ زد: اون جا رو خفاش!!

من و دوست ژاپنی ام و بعضی دیگه از بچه ها نفهمیدیم چی رو می گه.بنابراین از اصل باعچه بان استفاده کرده و جایی رو که دختر مغولی با انگشتش نشون می داد و نگاه کردیم.سقف خیلی بلند بود و فقط یه چیز مشکی پیدا بود.دقیق دیده نمی شد.تا بچه ها انگلیسی شو گفتن و ما متوجه شدیم اون کلمه غلنبه سلنبه خفاش بوده.بعد هم تند تند شروع کردیم عکس انداختن از خفاش بدبخت که خواب بود. بافلش بدون فلش بزرگ کوچیک ... یه چند دقیقه ای سرگرم بودیم و همه زیر اون قسمتی که خفاش بود وایساده بودیم دقیقا عین کسایی که یه چیز خارق العاده کشف کردن عکس می انداختیم و حرف می زدیم. هر کسی یه چیزی می گفت و داشتیم کم کم به این نتیجه می رسیدیم که هیچ کدوممون تا حالا از نزدیک خفاش ندیدیم که یکی از پسر هنگ کنگی ها گفت: می دونین؟ من یه جایی خوندم که خفاش وقتی به صورت مستقیم بهش نور بخوره از خواب بیدار می شه و ... به این جای حرفش که رسید یکی از بچه ها داد زد: اووووووون داره تکون می خوره!!!! منم که زوم کرده بودم که ازش عکس بندازم دیدم راست می گه انگار واقعا داره بیدار می شه! همه چشماشون داشت از حدقه می زد بیرون یه نگاه به پسر هنگ کنگی یه نگاه به دوربین هامون و بعد جیغ جیغ کنان مثل کسایی تازه با خبر شدن یک ثانیه دیگه یه بمب می خواد منفجر بشه به صورت ام پی فر از در کوچیک و کوتاه کوره می پریدیم بیرون. تا ما باشیم دیگه مزاحم خفاش بیچاره ی شب زنده دار نشیم!

  

     

 

+قهوه ریخته شده دردوشنبه 1385/04/19ساعت23:43به دستانمسافر | |

آخرین روزی که توی ایران توی مدرسه ایرانی بودم با کلیخوشحالی و مقداری بی حالی چون می دونستم دیگه عمرا پامو توی این مدرسه نخواهم گذاشت و بچه هاشو نخواهم دید بعد از دادن ورقه به مه معلم که چهار چشمی داشت آخرین دانش آموزای باقی مونده سر جلسه امتحان و می پایید با دوستم به حیاط رفتیم. یه صحنه باورنکردنی!
توی عمرم حیاط مدرسه ای رو این شکلی ندیده بودم.انگار که توی مدرسه درخت کتاب رشد کرده بود و حالا پاییز برگ ریزونشون بود. پامونو که توی حیاط گذاشتیم تا مچ پا توی کاغذ پاره پوره فرو رفتیم. همه جای حیاط پر بود از کتاب های پاره پوره شده. یه سری انگار یک نفر نشسته بود زمین و دونه دونه ورق های همه ی درساشو حتی دینی و قرآن از کتاب کنده انداخته بود زمین و یک سری دیگه هم ورقه های جر واجر بودن که تیکه بزرگشون گوششون بود.انگار بچه ها هرچی عقده از درس و امتحان و معلم و مدرسه در طول سال داشتن و به صورت عقده پتانسیل ذخیره و در روز آخر مدرسه همه شو در راه پاره پوره کردن کتابای بی زبون خرج کرده بودن!

حالا امروز هم روز آخر مدرسه توی امسال و این ترم بود.از الان تا یه چیزی نزدیکای دو ماه تعطیلات تابستونی شروع شد.صبح که برای گرفتن کارنامه به مدرسه می رفتم کاملا احساس بچه ای که چند تا تجدید درست و حسابی آورده  یا یه احساسی شبیه بچه های تو ایران هم سن و سال خودم بعد از کنکور داشتم ولی خوشبختانه بعد از دیدن نمرات درخشان(!) موضوع حل شد. و حالا من دوماه وقت دارم تا برم فنجون های نو بخرم و بیام فنجون ها رو با قهوه تازه پر کنم.

 

       roze bahari

+قهوه ریخته شده درجمعه 1385/04/16ساعت18:56به دستانمسافر | |

 

پنج سال پیش یا بهتره بگم شش سال پیش همین موقع ها بود که شدم مسافر.یه مسافر غریبه. اون موقع کوله بارم سنگین نبود ولی چمدون خیلی سنگینی داشتم. با اینکه خیلی کوچکتر بودم و تجربه هام کم بود اما چمدونم پر بود از خاطره. خاطره هایی که تا الان خیلی هاشو یادم رفته و با خیلی هاشون شب و روز زندگی می کنم.

 تلخ ترین خاطره ی عمرم وهم همون روز بعد از اینکه هواپیما از زمین بلند شد با زور و بد بختی توی چمدون تپوندم. گس گس بود. خیس هم بود. یکی از تلخ ترین گریه هایی که کرده بودم اونو خیس کرده بود. من مغروری که عمرا جلو کسی گریه کنم اون روز مثل چند بار بعد زار زار اشک ریختم.

ولی اون بار نمی دونستم برای چی گریه می کنم. به خاطر پدرم که چند ماه بود ندیده بودمش و حسابی دلم براش تنگ شده بود؟ به خاطر کارنامه که از نگرانی حسابی خراب شده بود؟ به خاطر اینکه می دونستم دوستانم و برای همیشه از دست خواهم داد؟ یا نه به همون دلیل اصلی که اشکمو واقعا در آورد.

اون موقع نمی دونستم ایران یعنی چی. با اینکه با سن کمم کلی شهر هاشو گشته بودم و آثار تاریخی شو دیده بودم ولی معنی واقعی شو با گوشت و خون درک نکرده بودم. اون روز برای وابستگی هام و برای  نگرانی که همه آدم ها نسبت به جای ناشناخته ای که بهش سفر می کنن گریه کردم. چون می دونستم دارم به جایی می رم که همیشه عکس هاش توی آلبوم خانوادگی مون بوده. عکس چند سال اول زندگی خودم خواهرم و خانواده ام بوده و همیشه دوست داشتم که اون جا برم. گریه کردم چون توی دنیای کوچیک خودم فقط چند تا دوست و یه فامیل خیلی کم جمعیت و می شناختم و می ترسیدم ازشون جدا بشم و ترکشون کنم.

ولی حالا وقتی که می بینمشون باز هم می ترسم باز هم همون احساس اول بهم دست می ده. بغضم می گیره چون می دونم هر لحظه ازشون دورتر می شم و الان تغریبا دیگه نمی شناسمشون.

rod khone

 

 

+قهوه ریخته شده درپنجشنبه 1385/04/01ساعت23:46به دستانمسافر | |