|
کلید به راحتی توی قفل می چرخه و برای اولین بار در کلاس تخصصی طراحی صنعتی بدون کشتی گرفتن باز می شه! من هم چنان در تعجبم که عجبه یک بار من به کلاس اومدم و در بدون مصیبت باز شد؛ که می بینم صدای میو میو ی یک گربه میاد. از فکر خودم خنده ام می گیره! آخه کجا دیدین صبح کله سحر ساعت 8 توی کلاسی که پر از گواش و رنگ و سه پایه و این جور چیزهاست گربه پیدا بشه؟؟ در که بسته می شه در کمال تعجب می بینم یه گربه مشکی سفید ملوس وسط کلاس چند قدم مونده به من وایساده و داره کج کج نگام می کنه. مثل وقت هایی که من دیر میرسم خونه و مرغ عشقم کله شو کج می کنه و انگار می خواد از دیر اومدنم شکایت کنه. هم چنان تو کف این گربه وسط کلاسم و به طرف میزم می رم و کاپشن و کیفمو روی میزو صندلی می گذارم که می بینم گربه غیب شده! اول صبحی عجب چیزهایی که آدم نمی بینه! به دنبال وسایل گواشم می گردم و میام برم سر سه پایه ام که می بینم صدای خش خش میاد. بعد از جست و جو می بینم ناخن های گربه به روکش صندلی که نیم متر با صندلی و میز وسایل من فاصله داشت گیر کرده! بالاخره خودشو خلاص می کنه و من هم بالاخره می رم سر نقاشی ام. تا می شینم روی چهار پایه گربه که انگار مدت ها منتظر چنین لحظه ای بوده می دوه و میاد انگار که از درخت می خواد بره بالا پاهاشو می زاره روی ساق پای من و سعی می کنه که خودشو به بالا بکشه!! بعد از کلی کلنجار با گربه بالاخره از بالا اومدن از شلوار بیچاره ی من منصرفش می کنم که بدو میاد سر سطل آب من که توش قلمو هارو گذاشتم و حسابی رنگیه و شروع می کنه به آب خوردن!!! خدای من! هرچی سعی می کنم از این کار منصرفش کنم دیگه این بار تسلیم نمی شه و با شدت داره آب رنگی و می خوره اونم با چه لذتی! سرمو بر می گردونم و می بینم یه قفس مثل قفس سگ یا یه هم چین چیزی و یه ظرف غذا و آب بقل چهار پایه منه. می رم و از شیشه آب خوردنم ظرف آبشو پر می کنم و به گربه نشون می دم. می دوه میاد یکم از آب تمیز می خوره ولی انگار آب رنگی بیشتر مزه می ده باز میاد سراغ سطل رنگی من! خلاصه تا میام بجنم می بینم چهل دقیقه گذشته و من هنوز یک خط هم به طرحم اضافه نکردم. سعی می کنم دیگه به گربه محل نگذارم شروع به کار می کنم گه باز می بینم گربه نیست، با خودم می گم حتما یه جایی یه سرگرمی پیدا کرده و چه خوب که دیگه سراغ من نمیاد. بلند می شم و می رم از توی کیفم کمی خرت و پرت بیارم که می بینم گربه انگار مدت هاست روی چوب زیر چهار پایه که من روش نشستم جا خوش کرده!!! هم چنان به نقاشی غیر حرفه ای ام با گواش ادامه می دم که احساس می کنم یه جفت چشم دارن منو نگاه می کنن. گربه روی صندلی پشت سر من لم داده و غرق تماشاست. انقدر طرح ام مسخره شده که حتی خجالت می کشم گربه نگاهش کنه! خوشبختانه بودن گربه رو فراموش می کنم و من دوباره توی عالم رنگ ها غرق می شم و بالاخره طرح تموم می شه. می خوام به طرف در برم که می بینم گربه ملوس پف کرده روی صندلی و توی خواب های شیرین گربه ای اش غرق شده... .
توضیح عکس: عکس همون گربه توی کلاس!
سلام همسایه های خوب!
خوبین خوشین؟ اگه بدونین توی این مدت که نبودم چقدر دلم برای قهوه ریختن تنگ شده بود! هر وقت میومدم روی خط با حسرت به فنجون های حسابی خشک و لک شده نگاه می کردم اما چاره چی بود، برای وبلاگ مشکلی پیش اومده بود که من نمی تونستم واردش بشم. زلزله سی چوان چین انگار وبلاگ منو هم حسابی لرزوند، چون از همون روز دیگه نتونستم واردش بشم. همسایه ها من جا داره که از دوست خوبم و همسر محترمشون تشکر کنم که اگر لطف ایشون نبود نه فقط مشکل وبلاگ بلکه تعداد زیادی از مشکلات جدی نرم افزاری من حل نمی شد.
شاد و سرحال باشین همسایه ها!
معلم راهنما زنگ میزنه و خبر می ده که مراحل بورسیه انجام شده و آخرین مرحله اش یه امضا که هر چه زودتر باید برم و انجام بشه. توی راهرو مدرسه هر معلمی که می بینم در جواب سلامم یه لبخند پهن عاقل اندر صفیهی تحویلم می ده. یه جورایی انگار رفتارشون عوض شده تا اینکه یکی از معلم ها که خیلی باهام جور بود لو داد که برگه ی ثبت بورسیه امو دیده! از اونجایی که چینی ها در فوضولی حرف ندارن احتمالا خبرو به هم انتقال داده بودن. از شانس خوب من مدیر نبود. دم دفتر منتظر وایساده بودم که سر و کله معم واشنگتنی ام پیدا شد. یه پیرمرد قد کوتاه سفید و چاق که بی نهایت هم مهربونه. تا منو دید اومد جلو و از اسم نویسی دانشگاه پرسید اسم دانشگاه و که گفتم خیلی خوشحال شد. هنوز ماجرای بورسیه رو نگفته بودم که پرید جلو تا دست بده و همین طور اظهار خوشحالی و تبریک می کرد. خشکم زد نمی دونستم چی بگم که بهش برنخوره. فقط عذر خواهی کردم و گفتم که من نمی تونم بهش دست بدم. پرید عقب و کلی عذر خواهی کرد.تا وقتی که داشت می رفت هم چند بار دیگه برگشت عذر خواهی کرد و گفت که نمی دونسته.
مدیر انگار نمیخواست برگرده به دفترش دیگه خسته شدم. توی راه پله به دوست هنگ کنگی ام برخورد کردم. دختر بیچاره خیلی خسته بود هنوز یک ماهی به کنکور سراسری هنگ کنگی ها مونده و نگران دانشگاه رفتن بود. بالاخره ماجرای بورسیه من باز لو رفت. چشمای دوستم هم گرد شد. بعد دوستم پرسید که جشن فارغ التحصیلی شرکت می کنم یا نه. تابلو می شه فهمید که یه نقشه ای برام کشیده. بعد پرسید که چی خواهم پوشید. خب مسلما من نمی دونستم که برای یک ماه دیگه چی خواهم پوشید. و اون نقشه ی شیطانی اشو بیان کرد. گیر داده بود که باید روسری سرم نباشه! و گیر که تو چرا باید اون موهاتو نشون ندی؟ و در آخر که دید هیچ راهی نداره گیر داد که حداقل یه کمیشو بیرون بذارم!!!
سلام همسایه ها خوبین خوشین؟ سال نو مبارک!!! امیدوارم که سال خوبی داشته باشین و تا آخر سال حال و حوصله خوردن قهوه های بدون شیر و شکر منو داشته باشین. اینجا اکثر مراسم سنتی ایرانی ما یا قبل از موعد انجام می شن یا بعدش یعنی خیلی کم پیش میاد که یه جشنی یا مراسمی رو روز اصلی خودش بتونیم برگزار کنیم. چون معمولا توی روزهای کاری می افتن. و ۱۳ بدر امسال هم از این ماجرا مستثنی نبود. و یا به حالت بهتر بگم که۱۳ بدر ما جمعه همین هفته قبل که به دلیل عید سنتی چینی ها به عنوان احترام به پدر و مادر و یا بزرگتر ها ( در این روز به دیدن پدر و مادر و یا سر مزار آن ها می رن) تعطیل بودَ برگزار شد. روی هم حدود سی نفر می شدیم اعم از داشنجو و خانواده. به رسم پیک نیک ایرانی ها کنار یه سد زیر انداز و وسایل مربوطه رو پهن کردیم و کم کم گروه گروه رفتیم به پیاده روی. طول روز مثل همه ی پیک نیک های دیگه گذشت. تا غروب که قرار بود بریم سر سد قایق سواری. مثل بچه های خوب با سه تا دیگه از دختر ها رفتیم بلیط خریدیم و سوار قایق شدیم. یه یه کم که پا زدیم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم که سر جامون ساکن بمونیم و با حرکت موج به این طرف و اون طرف پرتاب بشیم. همه ساکت به خورشید که کم کم به آب نزدیک می شد نگاه می کردیم. می شد نقطه مشترک افکار هر چهارتامونو حدس زد. همه داشتیم تاریخچه آخرین قایق سواری توی ایرانمونو بررسی می کردیم. یکی از بچه ها اول از همه شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای که مرور کرده بود هنوز چند کلمه ای بیشتر نگفته بود که دیدیم از پشت سر صدای فارسی حرف زدن میاد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که دیدیم قایق دوستای ایرانیمون اومد کنار قایق ما و تا به خودمون بجنیم طی یک عملیات انتحاری خیس آبمون کردن! هر کسی در حال رسیدگی به کار خودش بود. یکی دوربینشو قایم می کرد که خیس نشه یکی دیگه جیغ جیغ می کرد که خیسمون نکنین و من هم گوشه ی قایق با جلیقه نجات پناه گرفته بودم که عینکم لک نشه و فقط یکی از بچه ها در حال دفاع بود اما هیچ کس در امان نموند!!! خلاصه خورشید در حال غروب کردن و هوا در حال سرد شدن بود و ما هم که در حال یخ زدن بودیم رفتیم که انتقام بگیریم . اما موضوع اینجا بود که ما نمی تونیستیم قایقو درست کنترل کنیم چون تازه اومده بودیم و در طول اون مدت هم ساکن بودیم! تا می رفتیم طرف دشمن فرار می کردن اما بالاخره یک بار گیرشون آوردیم و کمی مراسم آبپاچی انجام شد. اما وقت گروه دشمن تمام شد و از ماجرا قسر دررفتن. اما این آبپاچی کجا و آبپاچی بار دوم کجا. ما هم چنان خیس آب توی سد گشت می زدیم که باز صدای ایرانی شنیدیم. به دلیل اینکه این عقده خیس کردن دشمن بدجوری توی حلقمون گیر کرده بود بچه ها تصمیم گرفتن که باید بریم و دو گروه دیگه ایرانی که قایق پارویی بودن و خیس کنیم. ولی به دلیل ترس از حیثیت خانوادگی و توجه به اینکه ما سوار قایقی با سرعت بیشتر و گروه دیگه ایرانی سوار به یک قایق نازک و نجیف پارویی بودن از ماجرا صرف نظر کردیم. خلاصه اینکه این پست من هم مثل تبریک سال نو و ۱۳ بدر دارای تاخیر بود امیدوارم به همسایگی خودتون ببخشید.
|
About
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 Links
چند قدم نزدیکتر به خدا |