تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
معلم راهنما زنگ میزنه و خبر می ده که مراحل بورسیه انجام شده و آخرین مرحله اش یه امضا که هر چه زودتر باید برم و انجام بشه. توی راهرو مدرسه هر معلمی که می بینم در جواب سلامم یه لبخند پهن عاقل اندر صفیهی تحویلم می ده. یه جورایی انگار رفتارشون عوض شده تا اینکه یکی از معلم ها که خیلی باهام جور بود لو داد که برگه ی ثبت بورسیه امو دیده! از اونجایی که چینی ها در فوضولی حرف ندارن احتمالا خبرو به هم انتقال داده بودن. از شانس خوب من مدیر نبود. دم دفتر منتظر وایساده بودم که سر و کله معم واشنگتنی ام پیدا شد. یه پیرمرد قد کوتاه سفید و چاق که بی نهایت هم مهربونه. تا منو دید اومد جلو و از اسم نویسی دانشگاه پرسید اسم دانشگاه و که گفتم خیلی خوشحال شد. هنوز ماجرای بورسیه رو نگفته بودم که پرید جلو تا دست بده و همین طور اظهار خوشحالی و تبریک می کرد. خشکم زد نمی دونستم چی بگم که بهش برنخوره. فقط عذر خواهی کردم و گفتم که من نمی تونم بهش دست بدم. پرید عقب و کلی عذر خواهی کرد.تا وقتی که داشت می رفت هم چند بار دیگه برگشت عذر خواهی کرد و گفت که نمی دونسته.

مدیر انگار نمیخواست برگرده به دفترش دیگه خسته شدم. توی راه پله به دوست هنگ کنگی ام برخورد کردم. دختر بیچاره خیلی خسته بود هنوز یک ماهی به کنکور سراسری هنگ کنگی ها مونده و نگران دانشگاه رفتن بود. بالاخره ماجرای بورسیه من باز لو رفت. چشمای دوستم هم گرد شد. بعد دوستم پرسید که جشن فارغ التحصیلی شرکت می کنم یا نه. تابلو می شه فهمید که یه نقشه ای برام کشیده. بعد پرسید که چی خواهم پوشید. خب مسلما من نمی دونستم که برای یک ماه دیگه چی خواهم پوشید. و اون نقشه ی شیطانی اشو بیان کرد. گیر داده بود که باید روسری سرم نباشه! و گیر که تو چرا باید اون موهاتو نشون ندی؟ و در آخر که دید هیچ راهی نداره گیر داد که حداقل یه کمیشو بیرون بذارم!!!

                   

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 16:23  به دستان مسافر  | 
سلام همسایه ها خوبین خوشین؟ سال نو مبارک!!! امیدوارم که سال خوبی داشته باشین و تا آخر سال حال و حوصله خوردن قهوه های بدون شیر و شکر منو داشته باشین.

 

اینجا اکثر مراسم سنتی ایرانی ما یا قبل از موعد انجام می شن یا بعدش یعنی خیلی کم پیش میاد که یه جشنی یا مراسمی رو روز اصلی خودش بتونیم برگزار کنیم. چون معمولا توی روزهای کاری می افتن. و ۱۳ بدر امسال هم از این ماجرا مستثنی نبود. و یا به حالت بهتر بگم که۱۳ بدر ما جمعه همین هفته قبل که به دلیل عید سنتی چینی ها به عنوان احترام به پدر و مادر و یا بزرگتر ها ( در این روز به دیدن پدر و مادر و یا سر مزار آن ها می رن) تعطیل بودَ برگزار شد.

روی هم حدود سی نفر می شدیم اعم از داشنجو و خانواده. به رسم پیک نیک ایرانی ها کنار یه سد زیر انداز و وسایل مربوطه رو پهن کردیم و کم کم گروه گروه رفتیم به پیاده روی. طول روز مثل همه ی پیک نیک های دیگه گذشت. تا غروب که قرار بود بریم سر سد قایق سواری. مثل بچه های خوب با سه تا دیگه از دختر ها رفتیم بلیط خریدیم و سوار قایق شدیم. یه یه کم که پا زدیم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم که سر جامون ساکن بمونیم و با حرکت موج به این طرف و اون طرف پرتاب بشیم. همه ساکت به خورشید که کم کم به آب نزدیک می شد نگاه می کردیم. می شد نقطه مشترک افکار هر چهارتامونو حدس زد. همه داشتیم تاریخچه آخرین قایق سواری توی ایرانمونو بررسی می کردیم.

یکی از بچه ها اول از همه شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای که مرور کرده بود هنوز چند کلمه ای بیشتر نگفته بود که دیدیم از پشت سر صدای فارسی حرف زدن میاد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که دیدیم قایق دوستای ایرانیمون اومد کنار قایق ما و تا به خودمون بجنیم طی یک عملیات انتحاری خیس آبمون کردن! هر کسی در حال رسیدگی به کار خودش بود. یکی دوربینشو قایم می کرد که خیس نشه یکی دیگه جیغ جیغ می کرد که خیسمون نکنین و من هم گوشه ی قایق با جلیقه نجات پناه گرفته بودم که عینکم لک نشه و فقط یکی از بچه ها در حال دفاع بود اما هیچ کس در امان نموند!!!

خلاصه خورشید در حال غروب کردن و هوا در حال سرد شدن بود و ما هم که در حال یخ زدن بودیم رفتیم که انتقام بگیریم . اما موضوع اینجا بود که ما نمی تونیستیم قایقو درست کنترل کنیم چون تازه اومده بودیم و در طول اون مدت هم ساکن بودیم! تا می رفتیم طرف دشمن فرار می کردن اما بالاخره یک بار گیرشون آوردیم و کمی مراسم آبپاچی انجام شد. اما وقت گروه دشمن تمام شد و از ماجرا قسر دررفتن. اما این آبپاچی کجا و آبپاچی بار دوم کجا. ما هم چنان خیس آب توی سد گشت می زدیم که باز صدای ایرانی شنیدیم. به دلیل اینکه این عقده خیس کردن دشمن بدجوری توی حلقمون گیر کرده بود بچه ها تصمیم گرفتن که باید بریم و دو گروه دیگه ایرانی که قایق پارویی بودن و خیس کنیم. ولی به دلیل ترس از حیثیت خانوادگی و توجه به اینکه ما سوار قایقی با سرعت بیشتر و گروه دیگه ایرانی سوار به یک قایق نازک و نجیف پارویی بودن از ماجرا صرف نظر کردیم.

 

 

خلاصه اینکه این پست من هم مثل تبریک سال نو و ۱۳ بدر دارای تاخیر بود امیدوارم به همسایگی خودتون ببخشید.

2 قهوه ریخته شده در پنجشنبه 1387/01/22ساعت 0:26  به دستان مسافر  | 
سلام همسایه های مهربون! خوبین خوشین؟ خوش می گذره؟

من این روزها خیلی خوبم. بهتر از هر روزی توی این دو سال روزشماری برای دیدن تهران همیشه روشن و شلوغ و مردم خون گرمش. برای آدم خشکی مثل من تهران مردمش و خلاقیت هاشون هر لحظه مثل یک شک ولت بالا می مونه. خیلی وقت ها از محبت هاشون که از نظر خودشون شاید خیلی ناچیز و عادی باشه شرمنده می شم توی چشمام اشک جمع می شه و نمی دونم چه جوری باید جوابشونو بدم.

چند روز پیش برای اولین بار سوار مترو های تهران شدم. جلوی درب رو به روی ورود و خروج مترو ایستاده بودم و به ذهنم فشار می آوردم تا شاید نشانی از محل ایستگاه های مترو یادم بیاد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یک آقا ازم خواست که به جای ایشون بنشینم. اول کمی تعجب کردم ولی  بعد که دیدم جلوی درب خروجی رفت و یک ایستگاه بعد پیاده شد این و به حساب اینکه کس دیگه ای به صورت ایستاده توی مترو نبود و به دلیل پیاده شدنش گذاشتم. اما باز موقع برگشت با مترو تازه درب های مترو بسته شده بود و من در حال حرکت به رسیدن میله ها بودم که دو تا آقا به صورت خودکار بلند شدن و جاشونو به من دادن. این بار دیگه هیچ دلیلی جز یک حس هموطن بودن و محبت وجود نداشت!در همون لحظه به یاد روزهایی افتادم که بارها با یه کوله پشنی سنگین به میله های مترو آویزون بودم کمرم می سوخت و مردم همه بی تفاوت به هم گوشی در گوش های بی تفاوت ترشون با بی حالت ترین شکل ممکن به روبه رو خیره می شدن و اگه که گاهی شانس می آوردی و جایی برای نشستن حتی رو به روت پیدا می شد همه ملت می خواست زرنگی کنن و از اطراف شیرجه میزدن و بعد لبخند مسخره ای به تو که از نظر اون ها یه خارجی خنگ هستی تقدیم میکردن. 

با یاد آوردن اون لحظه ها دلم می خواست با قشنگ ترین کلمات دنیا ازش تشکر کنم دلم می خواست یه جوری همون موقع براش جبران کنم اما به جای این کارا چشمام پر اشک شد.دلم می خواست همون جا بشنیم زار بزنم و بگم که من عاشق این مردمم عاشق این شهرم عاشق تمام دود و دم و ترافیک و مردم گرفتارشم عاشق تک تک خرابی های شهرشم به شهرم افتخار می کنم و هیچ وقت حاضر به ترکش نیستم ولی حیف که فقط تونستم با صدایی که شاید اصلا اون دو آقا نشنیده باشن یک تشکر کوتاه و از ته قلب زمزمه کنم.

                

پ.ن: همین جا دلم می خواد ازدواج خواهر و شوهر خواهر محترم و بهشون تبریک بگم و آرزو می کنم سال ها شاد و خوشبخت در کنار هم زندگی خوبی داشته باشن.

همسایه ها امیدوارم تمام روزهای زندگی تون مثل این روزهای من شیرین باشه

موفق باشین

2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 4:15  به دستان مسافر  |